حرفایی که تایپ میکردمـ حتی از روی حرص همـ نبود چون اونی که داشت میسوخت من نبودمـ !
نه گله، نه ناراحتی ، نه بغض ، نه ناراحتی .. خالی از هرگونه حسی برای خودمـ اظهار تاسف کردمـ ُ تهدیدوار لب زدمـ دیگه حتی منُ نمیبینی که به خودت اجازه بدی اینجوری با من برخورد کنی! دکمه ارسال رُ زدمـ و همونجوری که چشممـ به عمه مریمـ بودُ حرف میزدیمـ ، بلاکش کردمـ !
اولین باری بود که همچین اتفاقی بین من ُ ایشون میفتاد ُ حالِ من بد نبود ُ دلمـ قرص تر از هر لحظه ای. انگار که خیالمـ راحت بود خدا هست ُ هوامـ ُ داره..
دروغ چرا ! بعدش منتظر بودمـ اسمس بده ُ بتوپه بهمـ تا منمـ به روی خودمـ نیارمـ ولی خب خوشبختانه خبری نشد!
و هرچی ازون شب خمـ به ابرومـ نیومد ، دیشب رُ با حرفای مینا باریدمـ.. من قرار نبود انقدر اشتباه کنمـ .. واقعا انقدر بد بودمـ که میگفت ؟:)
485...ما را در سایت 485 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72